WEBVTT

00:00.000 --> 00:05.000


00:01.490 --> 00:06.440
<b>خب اینهم از ملکی که درموردش صحبت میکردیم ، بینظیر دارای تمامی امکانات بهمراه چشم اندازی فوق العاده زیبا</b>

00:06.440 --> 00:10.760
<b>با ماشین از قسمت مرکزی شهر برلین تا اینجا حدود 20 دقیقه طول میکشه</b>

00:08.860 --> 00:11.940
<b>شهر برلین</b>

00:08.860 --> 00:11.940
<b>(آلمان شرقی سابق)</b>

00:10.760 --> 00:13.820
<b>دسترسی راحت به حمل و نقل عمومی و در محیطی بسیار زیبا و آرام</b>

00:14.920 --> 00:19.910
<b>در آلمان شرقی ملکی شبیه این با اینهمه امکانات پیدا نخواهید کرد</b>

00:19.910 --> 00:27.550
<b>من شنیده ام که این عمارت مجلل قبلا متعلق به آقای لایبرت معاون سازمان تجارت و بازرگانی آلمان شرقی بوده درسته ؟</b>

00:27.550 --> 00:28.880
<b>هاه ؟</b>

00:30.770 --> 00:33.380
<b>چـــی ؟!؟ فقط برای اینکه اطلاعاتی درمورد آقای لایبرت بدست بیارید اومدین اینجا ؟!؟</b>

00:33.980 --> 00:36.260
<b>.... ای بابا ، خب از همون اول میگفتی مشتری نیستی</b>

00:36.750 --> 00:40.260
<b>من معذرت میخوام . ولی اینجا چیزهایی هست که باید ازشون سردربیارم</b>

00:41.700 --> 00:45.270
<b>من درمورد اون سیاستمداری که 10 سال پیش تقاضای پناهندگی کرد چیزی نمیدونم</b>

00:45.270 --> 00:50.270
<b>ظاهرا زمانی که آقا و خانم لایبرت اینجا زندگی میکردند اون دوقلوهارو به فرزندخوندگی قبول کردند</b>

00:50.610 --> 00:52.890
<b>بهتون که گفتم ، من درباره این موضوع چیزی نمیدونم</b>

00:52.890 --> 00:54.740
<b>مالک این عمارت کجاست ؟</b>

00:54.740 --> 00:56.530
<b>میتونم باهاش صحبت کنم ؟</b>

00:56.530 --> 00:57.780
<b>خووب گوش کن</b>

00:57.780 --> 01:03.290
<b>بیشتر زمینهای ملکی موجود در آلمان شرقی ، متعلق به یهودیان پروتمندی بوده که در دوران نازی ها ازینجا گریختند</b>

01:03.970 --> 01:09.630
<b>دولت آلمان شرقی هم برای یهودیان امکاناتی فراهم کرد تا بتونند درغرب و کشورهای خارجی تقاضای زمین و ملک کرده و در آنجا زندگی کنند</b>

01:09.630 --> 01:12.250
<b>مالک اصلی این زمینها هم کشوری خارجیست</b>

01:12.250 --> 01:17.800
<b>درثانی ، کمپانی ما در آلمان غربی جزو آژانسهای معتبر املاک و مستغلات بود ولی بعد از سقوط دیوار برلین به قسمت شرقی منتقل شد</b>

01:17.800 --> 01:20.510
<b>به همین دلیل ، از گذشته ها و اتفاقات اینجا چیزی نمیدونیم</b>

01:20.510 --> 01:23.830
<b>.... ببخشید ، میخوام درب اینجارو قفل کنم</b>

01:23.830 --> 01:28.880
<b>یعنی اینجا کسی نیست که درمورد آقای لایبرت یا اتفاقاتی که 10 سال پیش اینجا افتاده چیزی بدونه ؟</b>

01:28.880 --> 01:33.630
<b>براتون که توضیح دادم ، این عمارت فقط برای افراد رده بالای سیاسی و دولتی استفاده میشده</b>

01:33.630 --> 01:37.220
<b>وقتی که دیوار برلین سقوط کرد ، همه آنها ازینجا فرار کردند و کسی هم باقی نموند</b>

01:37.220 --> 01:39.780
<b>مقامات بلندپایه ی وزارتخانه های داخلی هم جزو کسانی بودند که اونموقع همراه بقیه فرار کردند</b>

01:41.340 --> 01:43.790
<b>.... اوه راستی الان یه چیزی یادم افتاد</b>

01:44.260 --> 01:50.110
<b>اینجا یکی هست که قبلا جزو مقامات رده بالای امور تجاری آلمان شرقی سابق بوده</b>

01:50.790 --> 01:53.340
<b>آقای لایبرت ؟</b>

01:53.340 --> 01:56.170
<b>اون نباید تقاضای پناهندگی میکرد ، واقعا دست به کار خطرناکی زده بود و برایش گران تمام میشد</b>

01:56.170 --> 01:59.800
<b>اگر کمی بیشتر صبر کرده بود ، آلمان شرقی هم منحل شده بود و میتونست راحت زندگیشو ادامه بده</b>

02:01.070 --> 02:06.980
<b>واقعا نمیدونم دلیل اصلیش برای ترک این کشور چی بوده ، ولی دیگه مهم نیست چون اون کشته شده</b>

02:06.980 --> 02:10.940
<b>یادتونه آقای لایبرت بچه های دوقلویی داشتند یا نه ؟</b>

02:10.940 --> 02:12.620
<b>بچه های دوقلو ؟</b>

02:15.250 --> 02:16.820
<b>حالا یادم اومد</b>

02:17.390 --> 02:20.660
<b>خودش میگفت که بچه هارو از یه یتیم خونه به فرزندخواندگی قبول کرده</b>

02:20.660 --> 02:21.770
<b>یتیم خونه ؟</b>

02:21.770 --> 02:24.080
<b>اونا واقعا بچه های بامزه ای بودند</b>

02:24.520 --> 02:27.660
<b>آقای لایبرت خیلی دلش میخواست بچه داشته باشه</b>

02:27.660 --> 02:29.770
<b>اسم اون یتیم خونه چی بود ؟</b>

02:29.770 --> 02:31.290
<b>....خب .... اگر اشتباه نکنم</b>

02:33.100 --> 02:35.080
<b>511</b>

02:35.080 --> 02:36.840
<b>خودشه</b>

02:36.840 --> 02:39.510
<b>اسمش 511 کیندرهایم بود</b>

02:40.120 --> 02:43.660
<b>.... کیندرهایم .... 511</b>

02:43.660 --> 03:09.490
<b></b>دنیای انیمه تقدیم می کند
Forums.AnimWorld.Net<b></b>

05:09.490 --> 05:13.750
<b><b>یتیم خانه 511 کیندرهایم</b></b>

05:21.750 --> 05:27.260
<b>شنیدم که قراره ساختمان یتیم خونه بزودی تبدیل به فروشگاه بزرگی بشه</b>

05:28.490 --> 05:33.020
<b>خیلی خوشحالم که این ساختمون غیرعادی و وحشتناک بالاخره میخواد خراب بشه</b>

05:35.040 --> 05:36.900
<b>ببخشید</b>

05:36.900 --> 05:39.520
<b>شما در مورد سرنوشت بچه های این یتیم خونه چیزی میدونید ؟ کجا میتونم اونارو پیدا کنم ؟</b>

05:40.960 --> 05:45.030
<b>منظورت چیه ؟ کسی زنده نمونده که بخواهی پیداش کنی</b>

05:46.260 --> 05:48.700
<b>اصلا دوست ندارم درموردش چیزی بگم</b>

05:48.700 --> 05:50.700
<b>داستانش واقعا وحشتناکه</b>

05:50.700 --> 05:52.200
<b>ام - ببخشید</b>

05:52.200 --> 05:54.790
<b>اگر واقعا مشتاقی بدونی چه اتفاقی افتاده</b>

05:55.370 --> 06:00.650
<b>آقای هارتمن رئیس سابق وزارت بهداشت و درمان داخل همین خیابان 47 زندگی میکنه ، اون میتونه کمکت کنه</b>

06:19.230 --> 06:23.220
<b>عموجان یه سوال ، این اطراف شخصی به نام هارتمن زندگی میکنه ؟</b>

06:27.200 --> 06:30.450
<b>اتفاقی افتاده ؟ انگار دستت زخمی شده</b>

06:30.450 --> 06:32.240
<b>بذار ببینمش</b>

06:32.840 --> 06:35.580
<b>نگران نباش چیزی نیست ، نمیخوام که بترسونمت</b>

06:35.580 --> 06:36.290
<b>بذار پانسمانش کنم</b>

06:37.640 --> 06:43.000
<b>انگار قبلا هم دستت آسیب دیده ، چون دوباره همونجای دستت زخم شده</b>

06:43.000 --> 06:45.380
<b>آروم باش چیزی نیست ، فقط کمی میسوزونه</b>

06:45.380 --> 06:46.700
<b>ولی باعث میشه که زخمت خوب بشه</b>

06:50.300 --> 06:52.580
<b>خیله خب ، تموم شد</b>

07:00.160 --> 07:01.770
<b>مواظب باش دوباره زمین نخوری</b>

07:01.770 --> 07:03.760
<b>وگرنه زخمت بدتر میشه</b>

07:09.050 --> 07:10.600
<b>.... هارتمن</b>

07:29.530 --> 07:35.890
<b>بعد از فروپاشی آلمان شرقی قبول کردم که از تمام اون بچه های بی سرپرست نگهداری کنم</b>

07:35.890 --> 07:37.020
<b>بچه های بی سرپرست ؟</b>

07:37.020 --> 07:42.770
<b>من ازشون مراقبت کردم تا زمانیکه اونارو یکی یکی به فرزندخوندگی قبول کردند یا که خودشون برای ادامه زندگیشون تصمیم گرفتند</b>

07:43.620 --> 07:48.490
<b>اون پسری که عکسش وسطه ، مدیرعامل یکی از کمپانیهای معروف تولید لباس به فرزندخوندگی قبولش کرد</b>

07:48.490 --> 07:51.890
<b>عکس سمت چپ ، الان یکی از سربازان زبده ارتشه</b>

07:52.550 --> 07:54.990
<b>بازم هنوز یکی هست که ازش مراقبت میکنم</b>

07:54.990 --> 07:56.700
<b>مطمئنا شغل مشکل و پردردسری دارید</b>

07:56.700 --> 07:59.770
<b>.... البته من به چشم " شغل " به اینکار نگاه نمیکنم</b>

08:00.810 --> 08:06.670
<b>من موقعی که رئیس بهداشت و درمان این منطقه بودم با بچه های بی سرپرست زیادی سروکار داشتم</b>

08:06.670 --> 08:09.460
<b>ولی اونموقع همیشه با شیوه ها و قوانین دولت مشکل داشتم</b>

08:12.320 --> 08:18.220
<b>وقتی حکومت سوسیالیسمی سقوط کرد ، تلاش زیادی کردم تا بتونم به اون بچه ها کمک کنم</b>

08:18.990 --> 08:22.370
<b>اونموقع وضع مالی خوبی نداشتم ، بخاطر همینم اونجور که میخواستم پیش نرفت</b>

08:22.370 --> 08:26.730
<b>ولی بازم روش زندگی و راحتی اونا از اون یتیم خونه قدیمی بهتر بود</b>

08:27.920 --> 08:34.240
<b>باید بگم که 511 کیندرهایم ، یتیم خونه ویژه ای بود که توسط دونهاد مهم و دولتی اداره میشد</b>

08:35.680 --> 08:41.450
<b>تمام یتیم خونه های موجود در آلمان شرقی قدیم شرایط بد و متفاوتی داشتند</b>

08:42.180 --> 08:46.240
<b>ولی اونایی که ویژه و خاص بودند ، شرایطشون واقعا افتضاح و وحشتناک بود</b>

08:46.240 --> 08:49.800
<b>هیچ تسهیلاتی برای بچه ها درنظر گرفته نمیشد ، اونجا کسی نبود که بدرستی از اونا مراقبت کنه</b>

08:49.800 --> 08:54.960
<b>اونجا مجموعه ای از بچه هایی بود که والدینشون جزو جنایتکاران و مجرمان سیاسی بودند که با تقاضای پناهندگی بدنبال راه فرار میگشتند</b>

08:54.960 --> 09:00.470
<b>و همینطور بچه های والدینی که به خیانت و جاسوسی متهم شده بودند</b>

09:01.240 --> 09:05.850
<b>بخاطرهمین ، تبعیض و رفتارهای غیرانسانی و وحشیانه در اونجا امری رایج بود</b>

09:05.850 --> 09:09.690
<b>بچه ها هیچگونه حق اعتراض نداشتند ، هربلائی سرشون میومد برای کسی اهمیت نداشت</b>

09:11.710 --> 09:17.190
<b>اونجا محلی برای انکار ذاتی تفاوت های جامعه گرایی و استبداد بود ، جائی برای شستشوی مغزی بچه ها</b>

09:17.190 --> 09:23.750
<b>شعار دولت سوسیالیست این بود که تمام این بچه ها باید بعنوان نمونه های برتر آموزشی و تحصیلی شناخته بشند</b>

09:23.750 --> 09:26.030
<b>ولی در عوض ، مثل جنایتکاران و وحشیها باهاشون رفتار میکردند</b>

09:26.030 --> 09:29.360
<b>از همه بدتر و وحشی تر ، مدیر و مربیان اونجا بودند</b>

09:30.440 --> 09:35.470
<b>اینقدر اوضاع افتضاح و وخیم بود که برای رفع نیازهای خودشون ، حتی از بچه ها سوءاستفاده میکردند</b>

09:35.980 --> 09:38.700
<b>هیچکس باورنمیکنه که اونا چه جنایتکاران مخوفی بودند</b>

09:39.200 --> 09:43.940
<b>در تمام یتیم خونه های ویژه ترس و خشونت بدی حاکم بود</b>

09:43.940 --> 09:47.940
<b>هیچکدوم از بچه های اونجا مراحل رشد و تربیت عادی هم نداشتند و آینده ای نامعلوم درانتظارشون بود</b>

09:48.790 --> 09:51.690
<b>.... تا اینکه اون حادثه اتفاق افتاد</b>

09:52.190 --> 09:52.990
<b>حادثه ؟</b>

09:52.990 --> 09:55.370
<b>چه اتفاقی برای اون یتیم خونه و بچه هاش افتاد ؟</b>

09:55.370 --> 10:00.140
<b>تو گفتی که میخوای درمورد اون دوقلوها بیشتر بدونی درسته ؟</b>

10:00.140 --> 10:03.210
<b>..... مطمئنم که شما درموردشون یه چیزایی میدونید</b>

10:03.210 --> 10:07.960
<b>درمورد اون دختربچه چیز زیادی نمیدونم ، چون اون به یتیم خونه دیگه ای فرستاده شده بود</b>

10:07.960 --> 10:11.960
<b>اما درمورد برادرش یوهان خیلی چیزا میدونم</b>

10:12.420 --> 10:15.950
<b>یوهان .... درسته خودشه ، لطفاً هرچی درموردش میدونید بهم بگید</b>

10:21.710 --> 10:26.430
<b>من ..... نمیتونم چیزی بگم ، جزو اطلاعات فوق محرمانست</b>

10:26.430 --> 10:30.940
<b>دولت آلمان شرقی بهم دستور اکید داده بود که درموردش چیزی گفته نشه</b>

10:30.940 --> 10:35.660
<b>ولی الان دیگه سقوط کرده و دستوری وجود نداره</b>

10:35.660 --> 10:38.360
<b>پس مسلما بابت گفتن اطلاعات و اون حادثه مشکلی برام پیش نمیاد</b>

10:38.360 --> 10:40.110
<b>چه اتفاقاتی برای یتیم خونه افتاد ؟</b>

10:40.520 --> 10:45.120
<b>درمورد یوهان چی میدونید ؟ اون چیکار کرده ؟</b>

10:48.430 --> 10:49.870
<b>یوهان .... شورش کرد</b>

10:55.590 --> 10:57.240
<b>من برگشتم</b>

10:57.240 --> 11:01.340
<b>دیتر ، حواست باشه مهمون داریم . مودب باش و سلام کن</b>

11:02.200 --> 11:03.050
<b>دیتــر</b>

11:03.540 --> 11:05.500
<b>چرا اونجا ایستادی ؟ نشنیدی چی گفتم ؟</b>

11:05.500 --> 11:07.420
<b>گفتم بیا اینجا و سلام کن</b>

11:07.420 --> 11:08.810
<b>عیبی نداره</b>

11:08.810 --> 11:11.430
<b>من قبلا جلوی درب ورودی دیدمش</b>

11:11.430 --> 11:12.560
<b>درسته ؟</b>

11:13.580 --> 11:17.820
<b>اگر اجازه میدید به ادامه صحبتهامون بپردازیم</b>

11:17.820 --> 11:21.020
<b>ببخشید ، جلوی دیتر نمیتونم صحبتی بکنم</b>

11:21.020 --> 11:22.700
<b>درسته ، متوجه شدم</b>

11:23.440 --> 11:26.850
<b>دیروقته بهتره منم برم ، بعدا دوباره صحبت میکنیم</b>

11:28.810 --> 11:29.660
<b>دیتــر</b>

11:32.980 --> 11:35.420
<b>شام حاضره ، دوست دارم دور هم بخوریم البته اگر قبول کنید</b>

11:35.420 --> 11:37.490
<b>اگر اینطوره .... باشه</b>

11:44.870 --> 11:52.220
<b>تنما یه سوال ، اگر شما خبرنگار بودید مطمئنا درمورد داستان امروز و صحبتهامون  یه مقاله طولانی مینوشتید ، درست نمیگم ؟</b>

11:52.220 --> 11:54.190
<b>خب ، راستش .... همینطوره</b>

11:54.190 --> 11:58.550
<b>پس من ازتون میخوام خیلی واضح و زیبا درموردش بنویسید</b>

11:59.090 --> 12:03.160
<b>بزرگ شدن هر بچه ای مستقیما به کسی برمیگرده که این وظیفه برعهدشه</b>

12:04.010 --> 12:08.060
<b>تربیت و رشد صحیح فرزندان وظیفه ی اصلی والدین اوناست</b>

12:09.720 --> 12:14.510
<b>اگر چنین روندی شکل بگیره ، بچه هم کم کم آرزوهایی درون ذهنش بوجود میاد ، آرزوهایی عجیب و شگفت انگیز</b>

12:14.510 --> 12:16.670
<b>.... آرزو</b>

12:17.330 --> 12:19.170
<b>دیتر ، بگو ببینم آرزوی تو چیه ؟</b>

12:21.620 --> 12:22.670
<b>توپ فوتبال</b>

12:24.500 --> 12:26.680
<b>دلم میخواد یه توپ فوتبال داشته باشم</b>

12:27.090 --> 12:28.430
<b>که اینطور</b>

12:30.260 --> 12:31.970
<b>بابت پذیرائی و شام ازتون ممنونم</b>

12:31.970 --> 12:34.190
<b>برای ادامه صحبتهامون باید یکبار دیگه مزاحمتون بشم</b>

12:34.790 --> 12:38.940
<b>اینحرفا چیه ، مراحمید . خلاصه ببخشید که گفتگو ناتمام موند</b>

12:40.350 --> 12:43.650
<b>اشکالی نداره ، من فردا صبح دوباره میام پیشتون</b>

12:54.780 --> 12:55.570
<b>دیتــــر</b>

13:27.420 --> 13:29.220
<b>ببخشید آقا</b>

13:30.250 --> 13:31.870
<b>اون توپ پشت ویترین قیمتش چنده ؟</b>

13:40.930 --> 13:42.410
<b>آقای هارتمن</b>

13:42.410 --> 13:43.620
<b>منم ، تنما</b>

13:43.620 --> 13:44.940
<b>آقای هارتمن</b>

13:47.940 --> 13:49.720
<b>آقای هارتمن ! آقای هارتمن</b>

13:50.170 --> 13:52.030
<b>اتفاقی افتاده ؟</b>

13:53.730 --> 13:55.640
<b>آقای هارتمن</b>

13:55.640 --> 13:57.910
<b>.... تنما</b>

13:59.740 --> 14:00.720
<b>دیتر</b>

14:01.680 --> 14:03.140
<b>چی شده ؟</b>

14:03.140 --> 14:07.030
<b>از روی صندلیش افتاد زمین</b>

14:07.030 --> 14:08.940
<b>دیتر ، چیزی نیست</b>

14:08.940 --> 14:11.930
<b>.... زخمم .... زخمم</b>

14:11.930 --> 14:13.700
<b>دیتر کجات زخم شده ؟</b>

14:13.700 --> 14:15.680
<b>دردمیکنـــــــه</b>

14:15.680 --> 14:17.780
<b>آقای هارتمن ، سریعتر آمبولانس خبرکنید</b>

14:17.780 --> 14:19.250
<b>باشه .... باشه</b>

14:19.880 --> 14:22.250
<b>دیتر ، بذار ببینم چی شده</b>

14:25.260 --> 14:29.030
<b>این کبودی ها چیه روی بدنت ؟</b>

14:29.600 --> 14:33.270
<b>اینجاست ؟ اینجات درد میکنه ؟</b>

14:33.270 --> 14:35.470
<b>دوتا از دنده هات شکسته</b>

14:35.470 --> 14:39.140
<b>.... و شانه سمت چپت هم ازجا در رفته</b>

14:39.140 --> 14:41.860
<b>امکان نداره همه اینا بخاطر افتادنت از روی صندلی باشه</b>

14:42.300 --> 14:44.850
<b>آمبولانس بزودی میرسه اینجا</b>

14:44.850 --> 14:47.590
<b>لازم نیست نگران چیزی باشید</b>

14:48.360 --> 14:50.370
<b>ولی .... این کبودی ها بخاطر چیه ؟</b>

14:50.370 --> 14:52.650
<b>بهتون که گفتم چیز خاصی نیست</b>

14:52.650 --> 14:54.530
<b>شما دیگه بهتره برید</b>

14:54.530 --> 14:55.530
<b>.... ولی</b>

14:55.530 --> 15:00.580
<b>از همه مهمتر ، اینکه متوجه کبودی و شکستگی شدید .... نشون میده که شما دکتری</b>

15:01.030 --> 15:02.180
<b>.... اه ، خب</b>

15:02.680 --> 15:06.630
<b>تنما .... حس میکنم این اسمو قبلا هم شنیدم</b>

15:07.180 --> 15:09.340
<b>درسته .... تو باید دکتر باشی</b>

15:09.920 --> 15:12.600
<b>همون دکتری که بخاطر قتل تحت تعقیبه</b>

15:14.520 --> 15:16.240
<b>.... این کبودی ها</b>

15:16.240 --> 15:18.810
<b>زخم و کبودی همه جای بدن دیتر هست ، دلیل اینا چیه ؟</b>

15:19.200 --> 15:24.210
<b>راستی دکتر تنما ، این به نفعت نیست که سریعتر ازینجا فرار کنی ؟</b>

15:24.210 --> 15:27.320
<b>همون موقع که برای آمبولانس زنگ زدم به پلیس هم همه چیزو گفتم</b>

15:27.880 --> 15:32.070
<b>آقای هارتمن ! مثل اینکه متوجه نشدید ، گفتم دلیل اینهمه زخم و کبودی چیه ؟</b>

15:32.460 --> 15:38.390
<b>تو اصلا شبیه آدمی نیستی که بخاطر قتل تحت تعقیبه</b>

15:41.170 --> 15:45.410
<b>از یه فراری بیشتر ازینا انتظار داشتم . اصلا بهت نمیاد عصبی بشی</b>

15:45.410 --> 15:46.920
<b>پس شما اینکارو کردی</b>

15:47.400 --> 15:48.830
<b>چیکار کردم ؟</b>

15:48.830 --> 15:49.420
<b>متوجه منظورتون نمیشم</b>

15:49.420 --> 15:53.190
<b>منظورم بدرفتاری و سوءاستفاده از دیتره</b>

15:53.190 --> 15:53.930
<b>بدرفتاری ؟ سوءاستفاده ؟</b>

15:54.550 --> 15:57.550
<b>استغفراله ، من و اینحرفا ؟ من هیچوقت با اون اینطور رفتار نکردم</b>

15:57.550 --> 15:58.810
<b>مگه نه دیتر ؟</b>

16:03.020 --> 16:04.520
<b>میخوای چیکار کنی ؟</b>

16:04.910 --> 16:07.030
<b>باید اونو برسونم بیمارستان</b>

16:07.420 --> 16:10.670
<b>پس بغیر از قتل ، آدم ربایی هم جزو اهدافته ؟</b>

16:11.280 --> 16:12.440
<b>تکون نخور لعنتی</b>

16:12.440 --> 16:15.530
<b>حتی اگه اینکارو هم بکنی ، مطمئن باش پلیسا دست از سرت برنمیدارن</b>

16:21.970 --> 16:24.880
<b>آروم باش دیتر ، تو خوب میشی . الان میبرمت بیمارستان</b>

16:26.180 --> 16:28.160
<b>من ..... از بیمارستان میترسم</b>

16:28.160 --> 16:29.130
<b>ترس نداره که</b>

16:29.540 --> 16:31.900
<b>اونجا دکترا بهت میرسن زود خووب میشی . نگران چیزی نباش</b>

16:31.900 --> 16:37.140
<b>همیشه وقتی جائیم دردمیگرفت یا زخم میشد ، آقای هارتمن معاینم میکرد</b>

16:43.150 --> 16:46.900
<b>با اینهمه درد و زخمی که داری ، هیچوقت نشده که بری بیمارستان ؟</b>

16:47.560 --> 16:49.230
<b>..... میترسیدم که برم</b>

16:49.230 --> 16:53.530
<b>دنیای امروز پر شده از آدم ها و چیزهای بد</b>

16:53.530 --> 16:57.330
<b>بخاطر همین ، من میخوام که قویتر بشم</b>

16:57.330 --> 16:58.910
<b>.... خیلی قوی</b>

16:59.300 --> 17:00.910
<b>آقای هارتمن این مزخرفاتو بهت گفته ؟</b>

17:00.910 --> 17:03.250
<b>دنیارو تاریکی و سیاهی گرفته</b>

17:03.250 --> 17:04.920
<b>فردا روز سیاه و نحسیه</b>

17:09.760 --> 17:10.920
<b>هیچکدوم اینا حقیقت نداره</b>

17:12.270 --> 17:14.430
<b>اینکه دنیا تاریک و سیاه شده ، دروغ بزرگ و مزخرفیه</b>

17:15.390 --> 17:16.180
<b>واقعا ؟</b>

17:16.790 --> 17:18.860
<b>آره</b>

17:18.860 --> 17:20.200
<b>!!! آخ ، دیدی یادم رفت</b>

17:20.800 --> 17:22.270
<b>بفرما ، اینم چیزی که آرزوشو داشتی</b>

17:22.620 --> 17:23.480
<b>هااا</b>

17:25.350 --> 17:28.110
<b>مطمئنا فردا روز قشنگ و زیبائی خواهد بود</b>

17:33.980 --> 17:36.840
<b>معذرت میخوام بدموقع مزاحم شدم و شمارو تو زحمت انداختم</b>

17:36.840 --> 17:37.770
<b>.... اینحرفا چیه میزنید</b>

17:37.770 --> 17:42.500
<b>فقط برای بهبودی کاملش کمی زمان لازمه ، چون ما هم بخاطر بیماران اورژانسی سرمون شدید شلوغه</b>

17:42.500 --> 17:44.720
<b>امکانش نیست که خودتون معاینش کنید ؟</b>

17:44.720 --> 17:48.500
<b>..... آخه تصادفی رخ داده و خیلی وحشتناک بوده ، راننده اتوبوس درجا کشته شده ولی</b>

17:47.500 --> 17:51.610
<b>ما باید درمورد اتفاقی که افتاده از راننده کامیون سوالاتی بپرسیم</b>

17:51.610 --> 17:54.430
<b>اگر جفت پاهاش هم قطع شده باشه ، بازم که میتونه حرف بزنه</b>

17:54.430 --> 17:59.010
<b>فعلا تحت مداوای تیم درمانی هست ، اگر ممکنه تحقیقاتتون را بذارید برای بعداً</b>

17:59.010 --> 18:02.060
<b>پس ما همینجا منتظر میمونیم</b>

18:01.000 --> 18:03.090
<b>.... اممم .... خب</b>

18:03.090 --> 18:05.140
<b>حدود دوساعت دیگه برمیگردم</b>

18:06.010 --> 18:08.650
<b>لطفا مراقبش باشید</b>

18:10.430 --> 18:16.110
<b>اگر کسی غیرازمن اینجا اومد و خواست اونو ببینه ، به هیچوجه بهش اجازه ندید</b>

18:16.110 --> 18:17.640
<b>ممنونم</b>

18:17.640 --> 18:19.280
<b>... اه ... ببخشید</b>

18:19.620 --> 18:21.590
<b>صحنه تصادف هنوز پاکسازی نشده ؟</b>

18:21.590 --> 18:23.330
<b>هنوز نه ، فعلا که اونجا ترافیک شدیدی راه افتاده</b>

18:25.280 --> 18:28.600
<b>حالا باید چیکار کنم ؟ کجا باید برم ؟</b>

18:28.600 --> 18:31.340
<b><i>اول از همه ، باید کسی را پیداکنم که مدتی مراقب دیتر باشه</i></b>

18:31.340 --> 18:35.340
<b>حتی اگه بخوام اونو به پلیس تحویلش بدم ، خودم که نمیتونم اینکارو انجام بدم</b>

18:37.750 --> 18:44.350
<b><i>درمورد اون دختربچه چیز زیادی نمیدونم ، چون اون به یتیم خونه دیگه ای فرستاده شده بود</i></b>

18:45.010 --> 18:46.850
<b><i>یه یتیم خونه دیگه ؟</i></b>

18:47.680 --> 18:49.560
<b>حالا فهمیدم</b>

18:57.940 --> 19:00.570
<b>بگو ببینم بچه ای داری که میخوای به ما بسپری ؟</b>

19:01.060 --> 19:03.370
<b>الان مشکلت چیه ؟ دنبال چیزی میگردی ؟</b>

19:03.370 --> 19:05.500
<b>!!! خودتم نمیدونی اینوقت شب اینجا چیکار میکنی و چی میخوای</b>

19:05.930 --> 19:08.310
<b>.... متوجهم که درخواستم کمی عجیب و غیرممکنه</b>

19:08.310 --> 19:09.980
<b>..... ولی اون بچه</b>

19:09.980 --> 19:13.270
<b>شما بهم گفتید که اون بچه قربانی کودک آزاری شده</b>

19:13.270 --> 19:15.840
<b>.... ولی تا وقتی که نبینمش و ندونم چه نسبتی با شما داره</b>

19:15.840 --> 19:18.070
<b>.... خب ، راستش اون</b>

19:18.070 --> 19:23.460
<b>شرمنده ، از غریبه ای همچون شما نمیتونم بچه ای قبول کنم</b>

19:23.460 --> 19:25.020
<b>.... ام .... خب</b>

19:25.020 --> 19:29.400
<b>اینجا همون یتیم خونه ایه که از آنا لایبرت مراقبت و نگهداری میکرد ؟</b>

19:29.400 --> 19:31.570
<b>آنــا لایبرت ؟</b>

19:31.570 --> 19:34.150
<b>شما اونو میشناسی ؟</b>

19:34.670 --> 19:37.750
<b>پس اون اینجا بوده</b>

19:37.750 --> 19:40.260
<b>بله بله ، حالا یادم اومد منظورتون کیه</b>

19:40.260 --> 19:41.840
<b>حالش چطوره ؟</b>

19:41.840 --> 19:43.280
<b>حسابی بزرگ شده نه ؟</b>

19:43.280 --> 19:44.910
<b>.... راستش .... بله</b>

19:45.400 --> 19:48.290
<b>الانم در دانشگاه هیدلبرگ به تحصیلاتش ادامه میده</b>

19:48.290 --> 19:49.310
<b>.... که اینطور</b>

19:49.310 --> 19:50.870
<b>پس برای خودش کسی شده</b>

19:51.290 --> 19:53.290
<b>آنا دختر خوب و نازنینی بود</b>

19:53.290 --> 19:59.570
<b>یادمه خانم و آقای لایبرت هم والدین ناتنی اون بودند ، همون مشاور وزارت بازرگانی .... یه برادر دوقلو هم داشت</b>

19:59.570 --> 20:02.070
<b>اممممم ، اسمش چی بود؟!؟!؟</b>

20:02.070 --> 20:03.110
<b>یوهـــان</b>

20:03.110 --> 20:05.430
<b>آره خودشه ، اسمش یوهان بود</b>

20:05.430 --> 20:07.700
<b>اونا خیلی بهم وابسته بودند</b>

20:07.700 --> 20:11.640
<b>اما از روزی که مجبور شدند از هم جدا بشند ، دائم نگران و آشفته بود</b>

20:12.260 --> 20:17.650
<b>اون دوتا قبل اینکه به اینجا بیایند ، خیلی تنها و مظلوم بودند و سرپرستی نداشتند</b>

20:18.900 --> 20:22.760
<b>اونا بهمون گفتند وقتی نزدیک مرز چک-اسلواکی پیداشون کردند</b>

20:22.760 --> 20:28.040
<b>در سرمای شدید با اینکه میلرزیدند ، دست همدیگرو گرفته بودند و بی هدف پرسه میزدند</b>

20:29.360 --> 20:34.640
<b>آقای لایبرت فقط قصد داشت که یوهان را به فرزندخوندگی قبول کنه</b>

20:34.640 --> 20:37.490
<b>ولی یوهان قبول نکرد و میگفت بدون خواهرش هیچ جایی نمیره</b>

20:37.490 --> 20:41.130
<b>اون همیشه میخواست که خواهرش شاد و خوشحال باشه</b>

20:41.630 --> 20:46.030
<b>.... من درمورد یتیم خونه های اون زمان در آلمان شرقی چیزهای وحشتناک و بدی شنیدم ، ولی</b>

20:46.030 --> 20:49.890
<b>اینجا درمقابل یتیم خونه 511 کیندرهایم اصلا قابل قیاس نیست</b>

21:01.690 --> 21:05.390
<b>اینگه ، دستشوئی که اینطرفی نیست عزیزم</b>

21:05.390 --> 21:07.120
<b>متوجه شدی ؟</b>

21:09.780 --> 21:11.620
<b>مامــــان</b>

21:11.620 --> 21:13.870
<b>آروم باش عزیزم ، آروم باش</b>

21:13.870 --> 21:16.150
<b>دختر خووب که گریه نمیکنه</b>

21:16.150 --> 21:19.170
<b>دستشوئی اونطرفه . حالا دیگه میتونی خودت بری</b>

21:26.300 --> 21:30.570
<b>این بچه ها هیچکدوم درمورد عشق و محبت والدین چیزی نمیدونند چون حسش نکردند</b>

21:30.570 --> 21:34.740
<b>برای رشد و بزرگ شدن اونا ، بیشتر ازهرچیزی محبت و عشق مادری مهمه</b>

21:34.740 --> 21:39.690
<b>همونطور که گفتید ، بیشتر یتیم خونه های زمان آلمان شرقی واقعا وحشتناک و مخوف بودند</b>

21:39.690 --> 21:45.000
<b>اسم قبلی اینجا هم "یتیم خونه شماره 47" بود</b>

21:45.000 --> 21:48.740
<b>.... بهرحال ، همیشه دنبال راه فرار بودیم</b>

21:48.740 --> 21:51.660
<b>.... تا جایی که امکان داشت از دستورات وحشتناک دولت وقت سرپیچی میکردیم</b>

21:52.120 --> 21:55.120
<b>برای اینکه هیچوقت نمیخواستیم به سرنوشت 511 کیندرهایم دچار بشیم</b>

21:57.160 --> 22:02.200
<b>کیندرهایم 511 ، یتیم خونه ویژه ای بود که توسط دونهاد مهم و دولتی تحت نظارت شدید بود</b>

22:02.200 --> 22:04.340
<b>بنظرت این چه معنی میتونه داشته باشه ؟</b>

22:04.340 --> 22:05.380
<b>نمیدونم</b>

22:05.380 --> 22:09.810
<b>تمامی اتفاقات داخلی اونجا تحت کنترل کامل وزارت کشور بود</b>

22:10.420 --> 22:12.890
<b>.... برای اینکه اونجا</b>

22:13.430 --> 22:17.280
<b></b>آزمایشگاه سری دولت آلمان شرقی بود<b></b>

22:17.980 --> 22:19.980
<b></b>

22:18.990 --> 22:25.470
<b></b>امیدوارم از دیدن این قسمت هم لذت برده باشید
کاری از آرین و فروم دنیای انیمه
Forums.AnimWorld.Net<b></b>

22:27.470 --> 22:35.350
<b><i>و به آرامی،تو حقیقت رو درک میکنی</i></b>

22:37.690 --> 22:42.980
<b><i>این همونطوریه که باید باشه</i></b>

22:45.440 --> 22:52.530
<b><i>تو فقط میتونی نهایت تلاشت رو بکنی</i></b>

22:54.120 --> 22:57.960
<b><i>اگه به اندازه کافی بازی کنی</i></b>

22:57.960 --> 23:06.130
<b><i>میتونی اعتماد منو بدست بیاری</i></b>

23:11.220 --> 23:15.060
<b><i>به خاطر عشق به زندگی</i></b>

23:16.600 --> 23:20.390
<b><i>رابطه ای وجود داره</i></b>

23:22.480 --> 23:26.360
<b><i>ما میتونستیم ببازیم</i></b>

23:26.360 --> 23:34.410
<b><i>ولی ما به مبارزه ادامه میدیم</i></b>
