WEBVTT

00:00.000 --> 00:05.000


00:02.730 --> 00:07.970
<b>اون دوتا قبل اینکه به اینجا بیایند ،  بی سرپرست و یتیم بودند</b>

00:08.610 --> 00:12.190
<b>اونا بهمون گفتند وقتی نزدیک مرز چک-اسلواکی پیداشون کردند</b>

00:13.070 --> 00:15.410
<b>دست همدیگرو گرفته بودند و بی هدف پرسه میزدند</b>

00:15.910 --> 00:18.420
<b>اونم در سرمای شدید</b>

00:19.750 --> 00:24.070
<b>.... من درمورد یتیم خونه های اون زمان در آلمان شرقی چیزهای وحشتناک و بدی شنیدم ، ولی</b>

00:24.070 --> 00:27.960
<b>اینجا درمقابل یتیم خونه 511 کیندرهایم اصلا قابل قیاس نیست</b>

00:39.810 --> 00:43.480
<b>اینگه ، دستشوئی که اینطرفی نیست عزیزم</b>

00:43.480 --> 00:45.150
<b>متوجه شدی ؟</b>

00:47.860 --> 00:49.720
<b>مامــــان</b>

00:49.720 --> 00:51.950
<b>آروم باش عزیزم ، آروم باش</b>

00:51.950 --> 00:54.390
<b>دختر خووب که گریه نمیکنه</b>

00:54.390 --> 00:57.240
<b>دستشوئی اونطرفه . حالا دیگه میتونی خودت بری</b>

01:04.370 --> 01:08.730
<b>این بچه ها هیچکدوم درمورد عشق و محبت والدین چیزی نمیدونند چون حسش نکردند</b>

01:08.730 --> 01:12.790
<b>برای رشد و بزرگ شدن اونا ، بیشتر ازهرچیزی محبت و عشق مادری مهمه</b>

01:12.790 --> 01:17.870
<b>همونطور که گفتید ، بیشتر یتیم خونه های زمان آلمان شرقی واقعا وحشتناک و مخوف بودند</b>

01:17.870 --> 01:23.070
<b>اسم قبلی اینجا هم "یتیم خونه شماره 47" بود</b>

01:23.070 --> 01:26.810
<b>.... بهرحال ، همیشه دنبال راه فرار بودیم</b>

01:26.810 --> 01:29.730
<b>.... تا جایی که امکان داشت از دستورات وحشتناک دولت وقت سرپیچی میکردیم</b>

01:30.110 --> 01:33.230
<b>برای اینکه هیچوقت نمیخواستیم به سرنوشت 511 کیندرهایم دچار بشیم</b>

01:35.280 --> 01:40.420
<b>کیندرهایم 511 ، یتیم خونه ویژه ای بود که توسط دونهاد مهم و دولتی تحت نظارت شدید بود</b>

01:40.420 --> 01:42.410
<b>بنظرت این چه معنی میتونه داشته باشه ؟</b>

01:42.410 --> 01:43.490
<b>نمیدونم</b>

01:43.490 --> 01:48.400
<b>تمامی اتفاقات داخلی اونجا تحت کنترل کامل وزارت کشور بود</b>

01:48.400 --> 01:51.000
<b>.... برای اینکه اونجا</b>

01:51.500 --> 01:54.060
<b></b>آزمایشگاه سری دولت آلمان شرقی بود<b></b>

03:30.060 --> 03:34.940
<b><b>یک آزمایش کوچک</b></b>

03:30.880 --> 03:32.680
<b>آزمایشگاه سری ؟</b>

03:33.010 --> 03:37.480
<b>اونجا محل انجام پروژه مهمی بود ، پروژه تبدیل بچه ها به سربازانی حرفه ای و شکست ناپذیر</b>

03:38.000 --> 03:39.690
<b>نوعی آزمایش انسانی</b>

03:41.930 --> 03:44.160
<b>آزمایشی برای شستشوی مغزی انسانها</b>

03:48.400 --> 03:55.850
<b>اونا بچه هایی با جناح های مختلف تربیت میکردند ، برای اینکه متوجه بشند چطور نفرت و مبارزه درونشون شکل میگیره</b>

03:55.850 --> 04:00.920
<b>هدفشون از آزمایشات این بود که افرادی عاری از هرگونه عواطف و احساسات انسانی بوجود بیارند</b>

04:03.660 --> 04:09.180
<b>هیچکس نمیتونه تصورکنه که اون بچه ها موقع بزرگسالی به چه آدمهایی تبدیل شدند</b>

04:09.180 --> 04:14.600
<b>حتی الانم هیچ مدرکی برای اثبات اتفاقاتی که اونجا افتاده وجود نداره</b>

04:14.600 --> 04:20.360
<b>همه اسناد و مدارک مربوطه ، قبل از سقوط دیوار برلین به آتش کشیده و نابود شده بود</b>

04:20.360 --> 04:25.230
<b>تمامی کارکنان و اعضای مرتبط با این پروژه ، فرار کردند و هیچ اثری هم ازشون نیست</b>

04:26.560 --> 04:30.200
<b>.... ولی .... شنیدم که</b>

04:30.670 --> 04:37.330
<b>.... یکی از اونا تونسته گذشته وحشتناکشو پنهون کنه ، و هنوزم داخل این کشور زندگی میکنه</b>

04:38.280 --> 04:44.220
<b>.... میشه گفت اون یکی ناظرین پروژه شیطانی 511 کیندرهایم بوده</b>

04:44.670 --> 04:52.080
<b>اون در حقیقت در اداره ای دولتی بعنوان روانشناس کودکان مشغول بکار بود</b>

04:52.080 --> 04:57.060
<b>ولی برای عموم مردم بعنوان وزیر بهداشت و درمان شناخته میشد</b>

04:57.060 --> 05:01.230
<b>وزیر ..... بهداشت و درمان ؟!؟</b>

05:06.270 --> 05:08.780
<b>ایگنه ، کارت تموم شد عزیزم ؟</b>

05:08.780 --> 05:09.840
<b>اوهوم</b>

05:09.840 --> 05:12.020
<b>خوابای خوب ببینی</b>

05:12.020 --> 05:13.470
<b>برو بخواب</b>

05:13.470 --> 05:15.260
<b>شب بخیر</b>

05:15.260 --> 05:16.780
<b>شب بخیر عزیزم</b>

05:18.490 --> 05:24.080
<b>.... ولی تمام این جزئیات داخل سیاهی اون اتفاق وحشتناک ناپدید شد</b>

05:24.080 --> 05:26.670
<b>چه اتفاقی ...؟</b>

05:26.670 --> 05:30.620
<b>برای یتیم خونه چه اتفاقی افتاد ؟</b>

05:30.620 --> 05:34.680
<b>بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم . نمیخوام اون لحظات وحشتناکو دوباره مرور کنم</b>

05:35.230 --> 05:39.310
<b>ازتون خواهش میکنم ! هرچی هست بهم بگید</b>

05:44.390 --> 05:46.520
<b>توپم کجاست ؟</b>

05:46.520 --> 05:47.790
<b>هاه ؟</b>

05:47.790 --> 05:48.700
<b>.... توپ فوتبالم</b>

05:49.260 --> 05:51.200
<b>کجاست ؟</b>

05:51.610 --> 05:52.820
<b>آهان</b>

05:58.220 --> 06:00.160
<b>بفرمائید</b>

06:03.070 --> 06:06.920
<b>فقط تاموقعی که خوب نشدی نباید باهاش بازی کنی</b>

06:07.500 --> 06:13.930
<b>اون آقایی که همراهت بود ، گفت که زود برمیگرده ، تااونموقع خوب استراحت کن</b>

06:16.970 --> 06:20.440
<b>حتی درست نمیدونم که چنین اتفاقی واقعا رخ داده یانه</b>

06:20.910 --> 06:25.990
<b>دولت آلمان شرقی دستور داده بود که دراین مورد حتی یک کلمه هم حرفی زده نشه</b>

06:25.990 --> 06:31.200
<b>.... همه چیز از مرگ غیرعادی رئیس 511 کیندرهایم شروع شد</b>

06:31.560 --> 06:38.210
<b>خیلی زود جنگ و جدال بین کارکنان برای تصاحب ریاست یتیم خونه بالا گرفت</b>

06:38.830 --> 06:42.290
<b>و بعد داخل یتیم خونه هرج و مرجی اتفاق افتاد</b>

06:42.290 --> 06:47.400
<b>اونا حتی قادر به کنترل اوضاع ناهنجار و درگیری بین بچه ها هم نبودند</b>

06:47.400 --> 06:50.600
<b>خیلی عجیبه که از بین اونا یوهان تونسته زنده بمونه</b>

06:50.600 --> 06:54.480
<b>یعنی چی ؟ مگه اونجا چه اتفاقی افتــــاد ؟</b>

06:54.480 --> 06:57.180
<b>همشون مردند</b>

06:58.040 --> 07:04.690
<b>تمام مربیان و کارکنان یتیم خونه بهمراه بچه ها ، همه و همه ، کشته شدند</b>

07:14.560 --> 07:17.730
<b>این بزرگترین دروغیه که تابحال شنیدم</b>

07:17.730 --> 07:20.700
<b><i>مطمئنا فردا روز قشنگ و زیبائیه</i></b>

07:21.780 --> 07:25.210
<b>دیتر ، یکی اومده که تورو با خودش ببره</b>

07:47.140 --> 07:51.650
<b>آقای هارتمن .... مگه خوونه نمیریم ؟</b>

07:51.650 --> 07:55.160
<b>چرا میریم ... فقط قبلش باید بریم یجائی</b>

07:55.710 --> 07:57.660
<b>من ... من نمیخوام بیام اونجا</b>

08:08.030 --> 08:09.840
<b>نــــه ، نمیخــــوام بیام</b>

08:09.840 --> 08:14.800
<b>دیتر .... تو پسر خوبی هستی مگه نه ؟</b>

08:27.370 --> 08:28.650
<b>چــــــی ؟!؟</b>

08:28.650 --> 08:32.580
<b>مگه بهتون نگفتم که تا من برنگشتم هیچکس حق نداره اونو باخودش ببره ؟</b>

08:32.580 --> 08:34.540
<b>.... و - ولی</b>

08:34.540 --> 08:37.410
<b>کسی که اینجا بود پدر ناتنی اون بچه بود</b>

08:37.410 --> 08:42.410
<b>تازه خیلی هم باادب و محترم بود ... اصلا مثل شما نبود</b>

08:43.620 --> 08:45.640
<b>.... خب - ولی</b>

08:45.640 --> 08:47.430
<b>.... ولی اون</b>

08:47.430 --> 08:52.420
<b>بعلاوه اینکه ... اون بچه هم چیزی نگفت و همراهش رفت</b>

09:00.000 --> 09:01.100
<b>دیتــــر</b>

09:14.890 --> 09:15.950
<b>دیتــــر</b>

09:24.520 --> 09:25.950
<b>دیتر ؟</b>

09:28.730 --> 09:30.460
<b>.... انگار هنوز برنگشتند</b>

09:36.570 --> 09:38.710
<b>اینجا باید اتاق آقای هارتمن باشه</b>

10:18.950 --> 10:24.140
<b>انگار عکسها در فاصله های زمانی از سال گرفته شده ، ولی محل عکسها همه یکیه</b>

10:24.140 --> 10:25.890
<b>یعنی کجا میتونه باشه ؟</b>

10:35.550 --> 10:37.400
<b>یوهــــان</b>

10:41.260 --> 10:43.910
<b>مردی که کنارشه کیه ؟</b>

10:48.860 --> 10:50.560
<b>حالا فهمیدم</b>

10:50.560 --> 10:54.830
<b>.... همه این عکسها داخل 511 کیندرهایم گرفته شده</b>

10:55.570 --> 10:58.830
<b>.... دقیقا از همون ده سال پیش تا به الان</b>

11:01.430 --> 11:06.930
<b><i>تمام مربیان و کارکنان یتیم خونه بهمراه بچه ها ، همه و همه ، کشته شدند</i></b>

11:11.340 --> 11:12.440
<b>.... دیتر</b>

11:13.310 --> 11:14.440
<b>.... نکنه اونم</b>

12:36.890 --> 12:37.860
<b>دیتـــر</b>

12:41.360 --> 12:43.860
<b>دیتر ، همونجا بمون ! الان میام پیشت</b>

12:51.150 --> 12:53.330
<b>.... بعیده که دیتر بتونه از " اون " چیزی بفهمه</b>

12:53.840 --> 12:55.500
<b>هارتمن</b>

12:56.360 --> 13:01.700
<b>اون نمیتونه بفهمه که یوهان چیکار کرد .... وقتی روی این صندلی نشسته بود</b>

13:01.700 --> 13:04.340
<b>.... نمیتونه بفهمه</b>

13:06.750 --> 13:08.500
<b>یه بی خاصیت</b>

13:08.500 --> 13:10.680
<b>یه بی خاصیت دیگه</b>

13:11.380 --> 13:13.350
<b>اون نمیتونه مثل یوهان باشه</b>

13:21.010 --> 13:24.650
<b>هیچکس زنده نموند ... همشون مردند</b>

13:28.400 --> 13:37.880
<b>ده سال پیش ، تمام افراد اینجا همراه بچه ها کشته شدند ، دقیقا 50 نفر</b>

13:41.330 --> 13:45.380
<b>یوهان فقط .... تماشا میکرد</b>

13:46.620 --> 13:49.390
<b>اون اینجا نشسته بود و بهشون خیره شده بود</b>

13:59.590 --> 14:03.900
<b>خیلی راحت و آروم ، بدون هیچ ترسی</b>

14:10.980 --> 14:13.200
<b>، از یوهان پرسیدم</b>

14:13.200 --> 14:17.870
<b>"اونجا .... اونجا داری چیکار میکنی ؟"</b>

14:18.740 --> 14:20.670
<b>: و این جوابش بود</b>

14:21.740 --> 14:26.930
<b>"تیکه پارچه ای آغشته به نفت میکنم و میندازمش داخل آتیش"</b>

14:36.170 --> 14:37.180
<b>چطور بود ؟</b>

14:38.180 --> 14:40.190
<b>متوجه شدی منظورش چی بوده ؟</b>

14:41.340 --> 14:44.330
<b>"انسانها هرجایی باهم باشند ، کینه و نفرت هم همونجا متولد میشه"</b>

14:44.330 --> 14:49.030
<b>"من فقط کمی نفت داخل آتیش میریزم"</b>

14:49.700 --> 14:51.990
<b>دقیقا همونچیزی بود که گفت</b>

14:51.990 --> 14:54.660
<b>اون فقط ده سالش بود</b>

14:55.360 --> 15:03.830
<b>بعدش کاری که میخواست انجام داد . تمام اون 50 نفرو بدون اینکه زحمتی به دستاش بده ، یکی یکی کشت</b>

15:05.240 --> 15:12.220
<b>تقصیر شماهاست .... شما لعنتیا با اون پروژه اون بلارو سر یوهان و بقیه آوردید</b>

15:12.790 --> 15:16.660
<b>تقصیر ماست ؟!؟ چنین چیزی غیرممکنه</b>

15:16.660 --> 15:18.710
<b>واقعا خنده داره</b>

15:20.330 --> 15:21.580
<b>چــی ؟!؟</b>

15:21.580 --> 15:25.710
<b>این درسته که 511 کیندرهایم آزمایشگاهی سری بوده</b>

15:25.710 --> 15:30.550
<b>آنهم برای پروژه ای درمورد تبدیل بچه ها به سربازانی حرفه ای و کارکشته</b>

15:30.550 --> 15:34.200
<b>ولی خودت اینجارو ببین ، اینجا فقط یه آزمایشگاه کوچک بوده</b>

15:34.980 --> 15:37.430
<b>یوهان چطور ؟ تاحالا بهش دقت کردی ؟</b>

15:37.430 --> 15:39.960
<b>بهش میخورد سرباز باشه ؟</b>

15:40.530 --> 15:42.370
<b>مطمئنا نه</b>

15:42.370 --> 15:45.240
<b>اون رهبر بودن تو خونشه</b>

15:45.240 --> 15:47.920
<b>اون مستحق بهترین هاست</b>

15:48.440 --> 15:51.970
<b>ما هیچوقت نمیتونیم شاهکاری مثل اون بوجود بیاریم</b>

15:53.290 --> 15:55.600
<b>.... اون فراتر از انسانی عادی بود</b>

15:55.600 --> 15:58.720
<b>اون از همون ابتدا هیولایی بتمام معنا بود</b>

15:59.840 --> 16:01.970
<b>.... اون حتی از قبل میدونست</b>

16:01.970 --> 16:05.980
<b>.... در آخر ، کینه و نفرت بین اونا باعث میشه که همدیگرو بکشند</b>

16:07.680 --> 16:11.230
<b>فکر میکنی یوهان چه هدفی داشت ؟</b>

16:11.980 --> 16:14.490
<b>: اون خودش بهم گفت</b>

16:14.810 --> 16:20.450
<b>"من میخوام تنها کسی باشم که تو این دنیا زنده میمونه"</b>

16:30.910 --> 16:32.420
<b>دیتـــر</b>

16:33.830 --> 16:36.510
<b>فردا روز سیاه و نحسیه</b>

16:37.210 --> 16:40.890
<b>.... توام اخلاق و رفتارت باید شبیه یوهان باشه ، باید مثل اون باشی</b>

16:42.880 --> 16:44.520
<b>.... ولی تو</b>

16:47.930 --> 16:50.030
<b>چرا میخوای بی خاصیت باشی ؟</b>

16:54.020 --> 16:58.660
<b>چرا نمیخوای مثل یوهان باشی لعنتی ؟!؟</b>

16:59.280 --> 17:01.160
<b>هارتمن ، بســـــه دیگه</b>

17:01.160 --> 17:03.910
<b>اگر یه مو از سرش کم بشه ، خودم میکشمت لعنتی</b>

17:04.610 --> 17:09.080
<b>زودتر ازینجا برو ، این مشکل خودمونه</b>

17:09.080 --> 17:10.310
<b>ازینجا برو بیـــرون</b>

17:10.310 --> 17:13.250
<b>دیتـــر ، آروم بیا پیش من</b>

17:15.290 --> 17:21.180
<b>دکتر تنما ، میخواستی درمورد یوهان بیشتر بدونی درسته ؟</b>

17:22.460 --> 17:25.810
<b>اینهمه اطلاعات به چه دردت میخوره ؟ میخوای باهاشون چیکار کنی ؟</b>

17:25.810 --> 17:30.400
<b>اینو یادت باشه ، غیرممکنه بتونی اونو پیداش کنی یا اینکه بکشیش</b>

17:33.810 --> 17:35.780
<b>خیله خب - باشه</b>

17:35.780 --> 17:38.810
<b>یه چیزی هست که میخوام بهت بگم</b>

17:38.810 --> 17:42.700
<b>فقط وقتی شنیدی ، لطف کن مارو تنها بذار</b>

17:54.370 --> 17:57.200
<b>دنبال ژنرال ولف بگرد</b>

17:57.200 --> 18:00.390
<b>اون اولین کسی بود که متوجه استعدادهای یوهان شد</b>

18:01.060 --> 18:04.030
<b>مطمئنم که هنوزم زندست و همین اطرافه</b>

18:04.030 --> 18:07.690
<b>همون کسی که عکسش داخل کمد اتاقت بود ؟</b>

18:07.690 --> 18:09.940
<b>همون مردی که کنار یوهان ایستاده بود ؟</b>

18:11.140 --> 18:16.650
<b>اون کسی بود که یوهانو آورد پیش ما ، مطمئنا یچیزایی درموردش میدونه</b>

18:16.650 --> 18:18.740
<b>حالا ازینجا برو</b>

18:20.060 --> 18:25.910
<b>دیتر ، اینکه بخوای بیایی پایین یا نه با خودته . فقط درست تصمیم بگیر</b>

18:28.960 --> 18:30.640
<b>نگران نباش</b>

18:30.640 --> 18:33.960
<b>اگه هارتمن بخواد بهت صدمه بزنه ، مطمئن باش خودم میکشمش</b>

18:41.670 --> 18:42.970
<b>دیتـــر</b>

18:43.330 --> 18:45.160
<b>خودت برای خودت تصمیم بگیر</b>

18:45.160 --> 18:46.980
<b>خودت برای زندگی و آیندت تصمیم بگیر</b>

18:51.480 --> 18:56.070
<b>دیتر ، مطمئنم که تو منو تنها نمیذاری ، میدونی چرا ؟</b>

18:56.070 --> 19:00.610
<b>برای اینکه .... تو بچه ی منی</b>

19:05.280 --> 19:08.390
<b>دکتر تنما جوابتو گرفتی ؟</b>

19:08.390 --> 19:10.290
<b>حالا لطف کن ازینجا برو</b>

19:36.610 --> 19:38.400
<b>.... دیتـــر</b>

19:38.870 --> 19:40.910
<b>آفرین ، خودشه ... نگران چیزی نباش</b>

19:41.630 --> 19:45.410
<b>همینطور ادامه بده ... آروم آروم بیا پایین</b>

19:45.410 --> 19:47.030
<b>دیتــــــر</b>

19:47.030 --> 19:50.820
<b>دیتر ، پسر کوچولوی نازنینم ، برگرد اینجا</b>

19:50.820 --> 19:52.030
<b>دیتـــــر</b>

19:52.030 --> 19:56.420
<b>دیتر ، فکرمیکنی بدون من میتونی زندگی کنی ؟!؟!؟</b>

19:56.420 --> 19:59.140
<b>بسه دیگه هارتمن !! تکون نخور وگرنه شلیک میکنم</b>

19:59.140 --> 20:04.140
<b>!! دیتر ! من دوستت دارم</b>

20:04.140 --> 20:08.160
<b>" دنیا همیشه تاریک و سیاهه . فردا روز سیاه و نحسیه " 
اینا یادته ؟!؟</b>

20:13.150 --> 20:15.140
<b>.... دکتر تنما بهم گفت</b>

20:15.860 --> 20:18.150
<b>" فردا مطمئنا روز قشنگ و زیبائیه "</b>

20:18.150 --> 20:19.940
<b>.... دیتـــــر</b>

20:23.950 --> 20:26.450
<b>شجاع باش . نباید ازچیزی بترسی</b>

20:36.960 --> 20:39.270
<b>.... دیتـــــر</b>

20:40.300 --> 20:43.060
<b>.... دیتـــــر</b>

20:44.600 --> 20:45.970
<b>.... دیتـــــر</b>

20:52.860 --> 20:55.740
<b>.... دیتـــــر</b>

20:57.240 --> 21:02.330
<b>.... دیتـــــر</b>

21:08.120 --> 21:12.710
<b>باشه ؟ همینجا سوار اتوبوس شو و ایستگاه خیابان کوئنین پیاده شو</b>

21:13.430 --> 21:15.720
<b>درست روبروی ایستگاه اتوبوس یه پرورشگاهه</b>

21:15.720 --> 21:19.920
<b>برو پیش خانمی بنام اِرنا تیتزِه و این نامه را بده بهش</b>

21:19.920 --> 21:24.470
<b>شاید همون اول کمی ترسناک و خشن بنظربیاد ، ولی واقعا خانم خوب و مهربونیه</b>

21:25.720 --> 21:26.930
<b>مراقب خودت باش</b>

21:27.590 --> 21:32.590
<b>نمیتونم تورو باخودم به شهر ببرم . فعلا باید همینجا ازهم جدا بشیم</b>

21:32.590 --> 21:35.370
<b>اتوبوس تا دو-سه دقیقه دیگه میرسه اینجا</b>

21:35.370 --> 21:36.770
<b>بعدا میبینمت</b>

21:37.850 --> 21:40.440
<b>تا اونموقع با توپت خووب تمرین کن و حرفه ای شو</b>

21:53.290 --> 21:56.300
<b>دیتر ، تو نمیتونی باهام بیایی</b>

21:56.300 --> 21:57.550
<b>بگیرش</b>

22:01.220 --> 22:02.510
<b>.... دیتر</b>

22:02.890 --> 22:07.510
<b>بهت که گفتم .... نمیتونم تورو با خودم ببرم</b>

22:13.770 --> 22:16.120
<b>..... نباید باهام بیایی دیتر</b>

22:16.990 --> 22:23.470
<b></b>امیدوارم از دیدن این قسمت هم لذت برده باشید
کاری از آرین و فروم دنیای انیمه
Forums.AnimWorld.Net<b></b>

22:18.120 --> 22:20.120
<b></b>

22:27.470 --> 22:35.350
<b><i>و به آرامی،تو حقیقت رو درک میکنی</i></b>

22:37.690 --> 22:42.980
<b><i>این همونطوریه که باید باشه</i></b>

22:45.440 --> 22:52.530
<b><i>تو فقط میتونی نهایت تلاشت رو بکنی</i></b>

22:54.120 --> 22:57.960
<b><i>اگه به اندازه کافی بازی کنی</i></b>

22:57.960 --> 23:06.130
<b><i>میتونی اعتماد منو بدست بیاری</i></b>

23:11.220 --> 23:15.060
<b><i>به خاطر عشق به زندگی</i></b>

23:16.600 --> 23:20.390
<b><i>رابطه ای وجود داره</i></b>

23:22.480 --> 23:26.360
<b><i>ما میتونستیم ببازیم</i></b>

23:26.360 --> 23:34.410
<b><i>ولی ما به مبارزه ادامه میدیم</i></b>
